Page 13 - chaharfasl Berlin
P. 13
«دلم گرفته برایت» «همراز»
به سينه مي زندم سر ،دلي كه كرده هوايت در پشت چار چرخه ی فرسوده ای کسی
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت خطی نوشته بود:
نه يوسفم ،نه سياوش ،به نفس كشتن و «من گشته ام نبود .تو دیگر نگرد ،نیست!»
پرهيز این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار
گشت و گشت.
كه آورد دلم اي دوست! تاب چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
وسوسههايت
چون دوست در برابر خود می نشاندمش.
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي تا عرصه ی بگو و مگو می کشاندمش.
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و -در جستجوی آب حیاتی؟در بیکران این
ظلمت آیا ؟
عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست ،سهل و زود ، در آرزوی رحم ;عدالت;دنبال عشق؟
دوست؟…
رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت ما نیز گشته ایم
«و آن شیخ با چراغ همی گشت»
كجاست چابكي دس تهاي آیا تو نیز-چون او -انسانت آرزوست؟
عقدهگشايت؟ گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
به كبر شعر مَبينم كه تيكه داده به افلاك پویندگی تمامی معنای زندگی است.
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
«هرگز نگرد نیست»
"دلم گرفته برايت" زبان سادهي عشق سزاوار مرد نیست…
است شاعر :فریدون مشیری
سليس و ساده بگويم :دلم گرفته برايت
شاعر :حسین منزوی
13 www.chaharfasl.de

