Page 17 - chaharfasl Berlin
P. 17

‫نوشیدن چای‬                            ‫کاش می دیدم چیست‬
                                      ‫آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست‬
    ‫برای نوشیدن یک فنجان چای‬
                     ‫از پاییز‬          ‫آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی‬
                                            ‫بال مژگان بلندت را می خوابانی‬
         ‫از خیابان های پر برگ‬                      ‫آه وقتی که تو چشمانت‬
      ‫از کوچه های تنگ و تاریک‬
                                ‫آن جام لبالب از جان دارو را سوی این تشنه‬
        ‫از میدان های پر هیاهو‬                      ‫ی جان سوخته می گردانی‬
               ‫از پله های نمور‬
                                            ‫موج موسیقی عشق از دلم می گذرد‬
           ‫از اتاق های متروک‬              ‫روح گلرنگ شراب در تنم می گردد‬
                     ‫گذشتند‬
                                                  ‫دست ویران گر شوق‬
                 ‫به فنجان چای‬          ‫پر پرم می کند‪ ،‬ای غنچه رنگین پر پر‪....‬‬
                     ‫رسیدند‬          ‫من‪ ،‬در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد‬

          ‫چای سرد شده بود ‪...‬‬                       ‫برگ خشيكده ايمان را‬
                                                            ‫در پنجه باد ‪،‬‬
               ‫احمد رضا احمدی‬
                                                  ‫رقـص شيطانی خواهش را‪،‬‬
                                                        ‫در آتش سبز !‬

                                          ‫نور پنهانی بخشش را‪ ،‬در چشمه مهر !‬
                                                ‫اهتزاز ابديت را می بينم !!‬

                                ‫بيش از اين‪ ،‬سوی نگاهت‪ ،‬نتوانم نگريست !‬
                                    ‫اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست !‬
                                                    ‫كاش می گفتی چيست؟‬
                                      ‫آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست‬

                                ‫فریدون مشیری‬

‫‪17‬‬  ‫‪www.chaharfasl.de‬‬
   12   13   14   15   16   17   18   19   20   21   22