Page 15 - chaharfasl Berlin
P. 15

‫ادبــی‬

‫خواهمکه بکوشم بهفراموشیات‬

‫درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت در من غزلی درد کشید و س ِر زا رفت‬
‫سجاده گشودم که بخوانم غزلم را سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت‬
‫در بین غزل نام تو را داد زدم ‪ ،‬داد آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت‬
‫بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟‬
‫من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت‬
‫با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ‪ ...‬من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت‬
‫در محفل شعر آمدم و رفتم و ‪ ...‬گفتند ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟‬
‫میخواستبکوشدبهفراموشیاتاینشعر سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت!!!‬

‫محمد سلمانی‬

‫‪15‬‬  ‫‪www.chaharfasl.de‬‬
   10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   20