Page 17 - chaharfasl Berlin
P. 17

‫از آخرین سکانس زمستان‬                   ‫در کنج دلـم عشق کسی خانه ندارد‬
‫تنها کرختی انگشتهایت را به خاطر داری‬          ‫کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد‬
                                           ‫دل را به کف هر که نهم باز پس آرد‬
     ‫و من جای پاهای روی برف را!‬
        ‫بیا دور از هم اعتراف کنیم‪:‬‬               ‫کس تاب نگهداری دیوانه ندارد‬
                 ‫تو عاشق نبودی!‬       ‫در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست‬
        ‫و من صرفا یک شاعر بودم!‬
                     ‫فرقی نمی کند‬             ‫آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد‬
          ‫پنجه ی طلایی آفتاب باشد‬               ‫گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی‬
           ‫یا انگشتهای خیس باران‬                   ‫گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد‬
                  ‫این پنجره دیگر‬
                                              ‫ای آه مکش زحمت بیهوده چه تاثیر‬
  ‫جواب سلام آسمان را نخواهد داد‬                     ‫راهی به حریم دل جانانه ندارد‬
                ‫وقتی قرار نیست‬
                                               ‫در انجمن عقل فروشان ننهـم پـای‬
            ‫تو از این کوچه بگذری!‬                 ‫دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد‬
             ‫شاعر‪ :‬بهرام محمودی‬
                                      ‫از شاه و گـدا هـر کـه در ایـن میـکده ره یافـت‬
                                              ‫جز خون دل خویش به پیمانـه ندارد‬
                                                   ‫تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا‬
                                               ‫ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد‬
                                                   ‫شاعر ‪ :‬حسین پژمان بختیاری‬

‫‪17‬‬  ‫‪www.chaharfasl.de‬‬
   12   13   14   15   16   17   18   19   20   21   22